X
تبلیغات
و اما زندگی..

و اما زندگی..

خوشا به حال ایران که البرز و دنا دارد

به زودی در این جایگاه

واژگان خواهند نشست

به دوباره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 8  توسط ما  | 

دهه ی اول محرم امسال هم گذشت.

روز عاشورا که به شب می رسد انگار می خواهی دیگر تو هم نباشی.

خواندن نماز مغرب عاشورا سخت است.

راستی تمام نوحه خوانی ها و ذکر مصیبت ها یک طرف و خاطره ای که مدام پیش چشمانم است سویی دیگر

پسر بچه ای در آغوش پدر جلوی من مدام شکلک در می آورد و بازی می کرد و من خوش حال از سرزندگی او.

وسط مجلس برگشت به سمت پدرش و گفت:

بابا! علی اکبر از اسب افتاد زمین؟


از شور این دهه نوشتم، از شعورش هم خواهم گفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1391ساعت 10  توسط ما  | 

سردت نشه بی من که می خوابی

تاریکی چشماتو نترسونه

از پشت شیشه تو ملاقاتا

مادر برات لالایی می خونه

سردت نشه بی من که می خوابی

حتی شبایی که هوا صافه

حتی شده با میله زندون

مادر برات شالت رو می بافه

مادر حواسش هست تنهایی

از خیسی چشمات خبر داره

با من بگو از شب نخوابی هات

مادر هنوزم سر نگه داره

یک روز می فهمی چرا مادر

رو واژه ی آزادی حساسه

می فهمی چی شد که تو آیینه

دیگه خودش رو هم نمیشناسه

طاقت بیار وقتی که می دونی

ایستادگی یعنی که آزادی

دستای من از توی دستبندم

رو شونته وقتی که ایستادی

سردت نشه بی من که می خوابی

تاریکی چشماتو نترسونه

بابا به من قول داده این روزا

تا می شه لبهاتو بخندونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 1  توسط ما  | 

گرگ

شنگول را خورده است

گرگ

منگول را تکه تکه می کند...

 

بلند شو پسرم !

این قصه برای نخوابیدن است  !

 

از : گروس عبدالملکیان

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1391ساعت 0  توسط ما  | 

یکی روبهی دید بی دست و پای/ فرو ماند در لطف و صنع خدای

که چون زندگانی به سر می برد؟ / بدین دست و پای از کجا می خورد؟


این حکایت رو یادتونه؟سوم یا چهارم دبستان بودیم.

حالا شده حکایت روز و روزگار ما !! ولی عظمت خدارو شکر که به شدت در کارش فروماندم!


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1391ساعت 0  توسط ما  | 

به دو شيوه مي توان دروغ گفت : مي توان حرف هايي را از خود ساخت . و هم چنين مي توان حقيقت را با صدايي آرام ، با خونسردي ، مثل حرفي بين حرف هاي ديگر ، حرف هاي كم اهميت ، بيان كرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1391ساعت 21  توسط ما  | 

عموما هروبلاگی که بیش از یک روز ..یک هفته ..یک ماه.. چند ماه  هر روز بهش سر بزنی و صدایی ازش در نیاد غم انگیز میشه .

ولی هر وبلاگی رو نمیشه با این جا مقایسه کرد. سکوت این جا حکما از من قوی تره. چرا که بارها خواستم بشکونمش و نشد. البته قدیم ترها هم نوشتن راحت نبود. برای من راحت نبود . اصلا هیچ وقت راحت نبود. مثل دوران مدرسه که زنگ انشا بدترین زنگ ها بود. مثل وقتهایی که بابا یواشکی برام انشا می گفت ومثل الان که دوست ندارم نوشته هام رو کسی بخونه و حتی وقتی که دوست ندارم دفترچه ی قدیمی خودم رو مرور کنم.

ولی اینجا فرق داره. یادمه دوست نداشتم محمد پیراهنی که باهاش می اومد خواستگاری رو رد کنه. راه راه های آبی داشت. چیز خاصی شاید نبود ولی خیلی روزها شده که دلم هوای همون یک تیکه پارچه رو کرده. انگار به من اصالت میده! اصلا همیشه اولین ها موندنی ترن. قصه ی این فضای مجازی هم همینه. جای خاصی نیست ولی به من اصالت میده.

اولین نوشته هاش رو هم یادمه. طول کشید تا ازشون سر در بیارم. گاهی خوف بودیم و گاهی رجا. دوستامون هم انگار بیشتر دورمون رو می گرفتن و این جا جاری بودن. حتی دوست اینترنتی داشتیم کم کم دیدیمش خودش همسرش بچه ش  خبر زندانی شدن هم توی وبلاگ داشتیم و آزاد شدن و..بله گفتن و عرفان و سیاست و اقتصاد ودین که همه مفهومی جز اصالت برای من نداره.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1391ساعت 0  توسط ما  | 

دوست داشتنی من سلام

می دانم که می دانی پس چه اصرار بر این که بگویم برایت از حال و احوال این روزگار.

و بگذار که این گفتار بماند میان من و تو که اسرار غیر نداند به تر.

راستی یادم بینداز در نامه های پسین برایت بنویسم از همت گروهی که شگفت زده ام کرد.

گرامی تر از جانم

گفته بودی که برایت از تجربه هایم بنویسم، از دانسته ها و از خوانده هایم

گفته بودی که دوست داری در آگاهی هایم شریک شوی

چه برایت بنویسم که خودت ندانی

چه برای کسی بنویسم که از خود برترش می دانم

کارم را سخت می کنی بابا.

درخت آسمانی من

نمی دانم چرا ولی امروز نوشته ای خواندم که شاید شادمان ترت کند و غمت را عمیق تر.

در روزگاری، مردی که می دانست، گفت که بپرسید از من پیش از آن که دیگر نتوانید

چهاردمین نفر برخاست و از امیر پرسید: "یا علی، ما در زندگی چگونه به جنگ با سختی ها برویم؟" امیر گفت: "به مشکلات زندگی تان زمان بدهید تا با گذشت زمان مشکل بر طرف شود. شرایط بدتر را در نظر بگیرید تا تحمل شرایط موجود بر شما آسان شود. دیگران را شاد کنید، غم را از دل دیگران بربایید تا خداوند نیز غم را از دل شما برباید و مشکل شما را حل کند. محرم رازی داشته باشید و مشکلات تان را با او در میان بگذارید تا تسکین پیدا کنید. به نقطه های مثبت و زیبای زندگی خود بیاندیشید."

این سوال کننده هم پاسخ خود را گرفت و نشست.

محرم راز من

و دیگر این که برایت بگویم می دانی تفاوت انسان با سایر موجودات چیست؟

انسان تنها موجودی ست که در زمین زندگی می کند ولی موجودی آسمانی ست.

با ارادت فراوان و دل تنگی چشم گیر

بابا محمد

آغازین روزهای پاییز نود و یک خورشیدی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1391ساعت 8  توسط ما  | 

سلام دلبندانم

دنا و البرز استوارم

امروز می خواهم از آخرین سفرم برای تان بنویسم. چندی پیش بخشی از خاک پر مهر ایران لرزید. لرزیدنی که دل خیلی ها را به همراه آذربایجان لرزاند.

امروز از آن روز، روزها می گذرد. تو می دانی چند روز؟

خیلی به درازا کشید تا توانستیم هماهنگی های سفر را انجام دهیم ولی وقتی به آن جا رسیدیم

انگار که فردای زلزله رسیده ایم یا با خوش بینی سه چهار روزی پس از زلزله.

انگار نه انگار که در این بیست و اند روز هریس و ورزقان (اهر را که ندیدیم) چه کارها می شد انجام داد، می شد آوارها را برداشت، پی خانه ها کند، دیوارها بالا برد ولی

این نشد

بابا خیلی نگران است

نمی داند چه باید بکند

نمی داند چرا این گونه با این مردم رفتار می شود

بابا نمی داند این مردم چرا این گونه اند

بابا نمی داند

و فقط نگران است

گرامیانم

بابا را کمک کنید

شمایی که هم سقف بالای سرتان هنوز هست و هم پدر و مادرتان

به یاد بسپارید نازنینانم

امروز من فردای شماست

 بیست و یکم شهریور هزار و سی صد و نود و یک خورشیدی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 12  توسط ما  | 

دوست داشتنی من سلام

اگر از حال و روز امروز ما می پرسی تعریف چندانی ندارد و به نیست و روزگار، گونه ای ست که هر دم از این بار، بری می رسد ولی

تو باورنکن.

ما به داشتن پروردگاری و داشتن چون تویی دل شادیم.

فرزندم نمی دانم که تو را به اندیشه و اندیشیدن پیغام دهم یا نه، ولی گفتارش را که می توانم با تو بازگویم.

تو خود یکی از شایسته ترین هایی برای سنجش.

امید دارم که بهترین ها را بپذیری.

یکی چند روزی را گذاشتم بر جستجو و اندیشیدن پیرامون ماه قمری، اثبات اول ماه، گفتار فقهی اش و جایگاه علم در این جستارها.

نتیجه همانی شد که در گفتارهای پسین به آگاهی ات می رسانم.

برایت عمق در ژرفنای اندیشه ها را آرزومندم.

سالم و سلامت باشی.

چه امروز را عید فطر بدانی و چه فردایی دیگر را

عیدت گرامی

دلبندم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1391ساعت 6  توسط ما  | 

سلام البرز گران بهایم

دل تنگت هستم بسیار.

روزگاری که از تو کودک تر یا به قول ادیبی، که تر بودم

با خود می اندیشیدم که مگر علی بهترین کسی نبود که به حق خود و ظلم ظالم اشراف داشت

پس چرا زبان در کام و سخن در دل نگه داشت؟

روزگار گذشت و امروز می فهمم این پرسش را

پرسشی که پاسخ ش دیگر واژه نیست.

بشنو

شب بیست و یکم، سخنران از فرعون سخن گفت و از این که چرا این قدر در قرآن از او یاد شده است

شب بیست و سوم دیگر سخنران سخن نگفت ( بیاب ربط سخن در مورد فرعون و شب دیگر سکوت را )

گفت ولی به زبان دل

با بغضی فرو خورده

دیگر بابا نمی پرسد " چرا علی سکوت کرد "

دیگر چه بگویم برایت

برای تویی که از بابا بیش تر می فهمی

دوست دار تو

بابا محمد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 2  توسط ما  | 

سلام

گرامیانم

دنا و البرز

این روزها بابا خسته است.

زیاده نمی نویسم.

برای تان به روزی، سلامت، دیدی روشن و توانی استوار آرزومندم.

بابا محمد

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 1  توسط ما  | 

سلام بر البرز چون کوه استوارم

می دانی که چقدر دل تنگت هستم.

روزهایی ست که آرزومندم تا باز از فراز البرز به بی کران ایران چشم بدوزم.

گرامی ام

چندی ست که می خواستم برایت بنویسم ولی نمی شد.

حال که مجالش فراهم آمده ست، یادم یاری نمی کند. کوشش کنیم که هر کاری را در هنگامش انجام دهیم.

گرامی تر از جانم

گفته اند که " میراث دل، حرف هایی ست که برای نگفتن دارد "، من با این سخن تا چند گامی هم دیدگاهم. ولی می توانیم کوشش کنیم که انسان هایی بیابیم که این سرمایه ی مان را با ایشان شریک شویم. تو با من هم دیدگاهی؟

لذت شگرفی دارد این داشتن انسان هایی که تو را بفهمند هر چند برای چند گامی.

دوست داشتنی من

زمانی ست که خواهرت می خواهد بشنود نوای مظلومانه ی ستم کشیدگان را

خودت خوب می دانی که این را بسیار سخت است، پشتیبانش باش.

چه پشتیبانی نیکوتر از البرز همیشه استوار.

به قول استاد: دیگر چه برایت بنویسم تا وقتت را بیش تر بگیرم

دوستدار تو

بابا محمد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت 0  توسط ما  | 

دنای گرامی ام سلام

نامه های پیشینم برایت را، هم چنان در سینه، خواهم نگاه داشت و این نامه ای دیگر است.

سلامتی و آگاهی روزافزونت را و تدبیر پرفروزترت را آرزومندم.

نازنینم روزها خواهد گذشت و تو

مادر می شوی.

سخن های بسیاری برای مادر شدنت دارم ولی می گذارم شان برای مجالی دیگر.

در این برگ نوشت، بهتر دیدم که تو را با دل تنگی های مادری از مردمان این سرزمین همراه کنم.

این کمترین کاری ست که می توانم انجام دهم.

به سان همیشه، اگر سخنم را درست پنداشتی، بپذیر.

" چه کسی مسوول این درد است؟

و چه کسی این درد را بامن شریک است؟

من یک فعال حقوق بشرم یعنی دردم و تلاشم جهت بهبود وضعیت انسانها در هرجای این کره ی خاکی ‌است. سودای قدرت و کسب هیچ مسندی ندارم آنچه در دل و سر می پرورم و جسم ناتوانم را با آن همراه می کنم پا نهادن و رفتن در راهی است که لبخندی بر لب و عشقی در دل بنشانم.

این آرزوی و بهانه ی بودن من در زندگی است اگر حتی یک لبخند بر لبی بنشانم یا کوچکترین کمکی برای بهبود زندگی یک همنوع بنمایم، من پیروزم. این دل نوشته ی یک مادر است برای معنا کردن مادر و اینجا زندان است. چهاردیواری بلند و سخت. در میان چهار دیوار نشسته ام .سجاده ی عشق و نیایش گشوده ام. کلام الهی را محکم به سینه فشرده ام.

احساس می کنم مادرهایی همچون مادر موسی و مادر عیسی نیز با من همراهند و درد را با هم شریک شده ایم هرچند مادر موسی در کنار رود نیل و مریم در پناه تنه ی درخت خرمایی و دور از چشم مردمان که با خود نجوا می کند: «ای کاش پیش از این مرده بودم و از یادها فراموش شده بودم.(مریم-۲۳)»و من در گوشه ی زندان در سرزمین ایران، چرا از زمان و مکان می گویم مگر مادر بودن در دورانها تفاوتی داشته وتغییری نموده؟ نه هرگز گمان نمی کنم. مادر مفهومی جاودانه در تاریخ است.

سوره‌ی قصص را می گشایم. غوغایی در درونم برپاست قصه مادر موسی معنا کردن مادر بودن است. به مادر موسی وحی کردیم که او را شیر بده و چون بر او ترسان شدی وی را به دریا بیافکن و نترس و محزون نباش که ما او را به تو باز می آوریم و او را از رسولان می گردانیم (قصص۷) و مادر فرزندش را در سبدی گذاشت و روانه رود کرد. این کلام وعده الهی است که بر یک مادر وحی می شود. براستی مگر می شود نسبت به آن تردیدی در دل راه داد.

لحظه ای با خود می اندیشم مگر دیگر مادر موسی غمی در دل خواهد داشت حال که مخاطب الهی قرار گرفته و به او وعده داده شده که موسی به آغوشش باز خواهد گشت و آنچه بازگشتنی، با مقام رسالت، اما چند آیه بعد، رازی از پرده برون می افتد که گویی دلیل این داستان است. سرانجام صبح دل مادر موسی (از هر چه غیر از غم مادرش) فارغ گشت و اگر دلش را محکم نمی داشتیم نزدیک بود آن (راز درونش) را آشکار سازد. (قصص-۱۰) مادر موسی کلام الهی را دریافت اما حتی کلام خدا مانع از التیام مادر نشد.

با خود اندیشیدم بار الهی چه شد که مادر موسی علی رغم وعده ی حق تو و اطمینان خاطری که تو به او دادی این چنین بی تاب شد. آری همین جاست که مفهوم مادر بودن را می فهمم و به نظر من خداوند هم مفهوم مادر را در همین نقطه و همین معنی می بخشد.

دردی که حتی با وعده الهی التیام نمی یابد و آن درد مادر بودن است. حتی اگر فرزندت را به آغوش پر مهر و امنی نیز بسپاری اما آتش دل مادر را نمی توانی فرو بنشانی حتی اگر آن دامن پر مهر و امن، دامن الهی باشد. آه تردید ندارم که خداوند با خود چه اندیشید. با خود اندیشید آری من که خود زمانی رحم را خلق کردم گفتم: «تو رحمی و من رحمان و من از رحمانیت خود در تو نهادم. (روایتی از رسول اکرم(

آری خداوند از رحمانیت خویش به رحم مادر بخشید تا چنین شود که در قصه مادر موسی می بینیم. آیا پس از بخشیدن این مهرورزی و رحمانیت از جانب خداوند به مادر باید توقعی جز این از مادر موسی داشت؟ خداوند بهتر از هر کسی درک می کرد و می دانست که این مهر با مادری که فرزندش را از خود دور ساخته چه می کند؟

چگونه او را آتش می زند و او را می سوزاند و می گذارد مهر مادری تاب و توان مادر موسی را بریده و تا آنجا او را پیش می برد که رازی را فاش سازد که فرمان الهی است و رسالت یک برگزیده الهی را حتی جان او را به خطر می افکند.

آری اگر مادر موسی فریاد می کشید و راز برملا می کرد هیچ گناهی نکرده بود. اما خداوند دل مادر را محکم نگه می دارد تا فریاد نکشد. خداوند تدبیری کرد و به سرعت اراده کرد و همان شد.

خداوند عزیز “شیر همه زنان شیرده را برموسی حرام می کند”. (قصص-۱۲) تا موسی فقط سینه مادر خود را بگیرد و شیر بنوشد و “بدین وسیله او را به مادرش برگرداندیم تا دیده اش روشن شود و غمگین نباشد و بداند که وعده خداوند حق است”(قصص-۱۳)

و حال من در اندیشه ام که وقتی خداوند حتی برای امر مهمی چون رسالت پیامبری، تاب دوری فرزند از مادر را برنمی تابد و این گونه فرزند را به آغوش پرمهر مادر که مهرش از رحمانیت الهی است باز می گرداند، چگونه می توان کودکان معصوم را از آغوش مادران دور نمود و به زندان افکند. آیا سزاوار است که آغوش های خالی مادران از تب دوری فرزندانشان هر لحظه چون آتش شعله برکشند و جسم و جانشان را به تلی از خاکستر تبدیل کند. هیهات که چنین رسمی در هیچ آیین الهی و مکاتب ارزشمند انسانی معمول نبوده است.

در سلول همدمی جز کلام الله ندارم و البته نیایش با پروردگار مرا کافی است و اگر نبود از غم دوری علی و کیانا دیوانه شده بودم. کلام الهی را می گشایم در توصیف قیامت جمله ای دوباره مفهوم مادر را برایم معنا می کند.

یقین پروردگار مهربان برای ساختن تصویر و معنا کردن “مادر” این جمله را به انسان یادآوری می کند. خداوند از قیامت می گوید. آیات الهی می خواهند هیبت و عظمت و عمق این واقعه را به طور ملموس برای انسان به تصویر کشد از نمادهایی استفاده می کند که هرروز می بینیم و درموردش می شنویم و با آنها آشناییم “روز قیامت کی خواهد بود “قیامت چیست” “ماه تاریک شود” (قیامت-۸)

وقتی ستارگان بی نور و محو شوند (مرسلات-۸) “آسمان شکافته شود “(مرسلات-۹)” کوه ها پراکنده شوند” (مرسلات-۱۰)

به اندازه کافی این تمثیل ها نشان دهنده عمق واقعه است، اما به یک باره خداوند برای ترسیم روز حسابرسی بندگانش جمله ای می گوید که تصویر قیامت را به طور عینی و به وضوح کامل به تصویر می کشد”روزی که مادر فرزندش را رها میکند.”

با خود اندیشیدم خداوند از هر مثلی برای نشان دادن سختی و دشواری حسابرسی انسانها یاری می جوید اما تصویر واقعی آن روز را با تمثیل رها کردن فرزند توسط مادر کامل می کند، خداوند مهرورز به زبان فصیح می گوید که مادری که تحت هیچ شرایطی حتی درد، رنج و مرگ فرزندش را از خود دور نمی سازد، پس ببینید و بیاندیشید که قیامت چه هولی در دل ایجاد می کند که حتی مادر فرزندش را وا می نهد.

آری مفهومی دوسویه است. خداوند هم برای نشان دادن بزرگی غم دوری مادر از فرزند، قیامت و محشر را مثال می زند و هم برای نشان دادن هیبت و عظمت قیامت از رنجی بزرگ همچون جدایی مادر از فرزند می گوید اما هر دو مفهوم مادر را گوشزد می کند .

دیگر چه می توانم بگویم و چه می توانم بنویسم . این معنای واقعی “مادر” است.

پیشانی بر خاک می نهم. خدایا تو با من “مادر” چه کردی؟ تو چگونه من را خلق کردی؟ وقتی از رحمانیت خود در رحم مادر گذاشتی چه بر سر ما آوردی؟ صدای ناله هایم بلند شده، اشک هایم روانند، چشمانم دیگر نمی بینند. روی دیوار سلول نوشته ای را می خوانم “آه مادر یک ماه است که ندیدمت” دیوانه وار سرم را به دیوار سلول تکیه می دهم و به هق هق می افتم .

خدایا با تو کار دارم نه با بندگانت. تو، من مادر را سرشار از عشق به فرزند آفریدی و به یک باره دو طفل به من بخشیدی. نه ماه در وجودم گذاشتی و در یک تن نفس کشیدیم. شب ها و روزها در آغوشم پروراندی و آن ها اکنون ۵ سال دارند، محتاج آغوش من، در حالی که حتی پدر نیز در کنارشان نیست و اکنون اینگونه آغوشم از جگر گوشه هایم خالی است و فرزندانم بدون پدر و مادر چراغ خانه ام را روشن نگه داشته اند .

خدایا تو را به جان مادر موسی قسمت می دهم، ترا به رنج مریم و درد زایمان او قسمت می دهم، ترا به عشق خدیجه به فاطمه قسمت می دهم که لبخند را بر لبان پیامبر نشاند و دل رنجیده اش را روشنی و گرمی بخشید، دستانت را بر روی فلبم بگذار ، قلبم را نگه دار ، محکم ، محکمتر و محکمتر .

آه قسم به آن لحظه که مادر موسی کلام الهی را شنید و فرزند را به رود سپرد اما رنج دوری فرزند را تاب نیاورد و خداوند با مهرش دلش را نگه داشت، اکنون و در این لحظه دست های خداوند را بر دور قلبم احساس می کنم، اما چه کنم من یک مادرم و آرام نمی شوم.

با خود چون مریم می گویم ای کاش مرده بودم و اکنون فراموش شده بودم با خود می گویم نرگس صبر کن ، برای خدا صبور باش ، اما نمی شوم ، باز برمی خیزم و با دست هایی که به سوی آسمان بلند کرده ام زار می زنم خداوندا تو را به مادر موسی قسمت می دهم چگونه تدبیر کردی و موسی را به مادرش باز گرداندی، به آغوش آتش گرفته ی من بنگر.

خدایا صدای ناله ام را بشنو، ببین چه بی تاب باتو سخن می گویم. خدایا، بیا، بیا و در کنارم بنشین. آه من از عشق گفتم و اما با رنج و درد. رنجی که اکنون سخت بیمارم کرده است. با دستی می نویسم که به دلیل زمین خوردنم کبود است. اما باید از عشق گفت و نوشت. آن عشق عشق مادری است و آن درد درد دوری از فرزندان. می خواهم گوشه ای ازین رنج را برایتان بازگویم هرچند به پروردگار سوگند تاب گفتن ندارم.

۸۹/۰۳/۲۰ در حالی که دختر سه ساله ام را از بیمارستان و پس از عمل سنگینی به خانه آورده بودم بازداشت شدم. مامورین بالای سرم ایستاده بودند. وقت خواب بچه ها بود. علی را روی پایم گذاشتم. شیشه ی شیرش را دادم و لالایی گفتم و خوابید. اما کیانا را نمی توانستم آرام کنم. هر بار آمدم از او دور شوم با صدای گریان و لرزان می گفت: «مامان منو ببوس» . باز می گشتم و می بوسیدم. پس از سه بار تکرار خواسته اش او را با هزار درد ترک کردم.

جسمم راه زندان می پیمود و روحم راه سرگردانی و حیرانی و صدای چکه های خون را از درونم می شنیدم . نمی دانم چگونه بنویسم. نوشتن در این چهاردیوار تنگ و با چشمان اشک آلود و دستان لرزان جان کندنی بیش نیست. اما باید این درد را فریاد کنم تا شاید دیگر مادری چون من به این درد نسوزد .

من در زندان به بیماری سخت اعصاب و روان دچار شدم. زنی سالم بودم ولی با مصرف روزانه ۱۸ قرص و پس از ۱۲ روز بستری شدن در بیمارستان به زندگی با فرزندانم بازگشتم اما افسوس عمر بودن با فرزندانم کم بود. ۹۱/۰۲/۰۲ ماموران جلوی در ایستاده اند . علی و کیانا پنج ساله اند. علی دیگر از هر رفتن من می ترسد. حتی برای رفتن به بیرون خانه.

علی در هراس است با عجله تفنگ زردش را برمی دارد و خود را به من می رساند و دستم را می گیرد “مامان من هم با تو می آیم”.

چه بگویم از لحظه ی جدا شدنم و از اشک های روان بر گونه ی طفلانم. این قلم می جنبد و جانم را می گیرد. نوشتن برایم آسان نیست اما می گویم و می نویسم تا شاید دیگر برای هیچ طفلی تکرار نگردد من یک مادر دور از فرزندان و بیمارم و چنین از مادر موسی گفتم و از درد خود ناله کردم تا بگویم “قدرت عشق مادران برتر از هر قدرتی ست ” منشا این قدرت عشق است و مهر مادری که خداوند از رحمانیت خود برگرفت و در وجود مادران نهاد.

محروم کردن کودکان ازین مهر و رنج دادن مادران از این هجر، گناه نابخشودنی ست. و من با هزاران امید از چهاردیوار زندان این نامه نوشتم تا شاید به زودی زود و با لطف الهی در این سرزمین و در هر سرزمینی دیگر در این کره ی خاکی این رنج پایان پذیرد.

من ایمان دارم روزی فراخواهد رسید هرچند اگر من نباشم که عشق حاصل از این رنج ها آینده ای بهتر برای فرزندانم و همه ی فرزندان سرزمین ایران و حتی جهان رقم خواهد خورد .

با سپاس و احترام فراوان

۹۱/۰۳/۱۲

نرگس محمدی "

دوستدار تو

بابا محمد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 20  توسط ما  |