X
تبلیغات
و اما زندگی..

و اما زندگی..

خوشا به حال ایران که البرز و دنا دارد

این وب لاگ

بدون نوشته

به روز است

05 اسفند 1392

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1392ساعت 10  توسط ..  | 

برای دنای گمشده یکی از هزاران کودک گمشده ی سرزمینم

دنای گرامی ام سلام

دیگر خورشید در میان سیاهی ناپیدا شده بود که از دیدار دوستی برگشتیم، به همراهی دوستان.

ماشین کمی آن طرف تر بود و برای رسیدن به ش از خیابانی گذر می کردیم.

کودکی میان خیابان، بین استوانه های نارنجی پلاستیکی ( اسم شان را نمی دانم ) پنهان شده بود.

نمی دانم چرا ولی چهره اش مرا گرفت.

سوار ماشین شدیم و دوستان هم و ماشین شروع به حرکت کرد.

ولی نتوانستم بروم، چهره ی کودک هنوز مرا گرفته بود.

به گمانم بازی می کرد و این جا پنهان شده بود.

ماشین روشن بود که به سمتش رفتم،

حالا انگار چهره ی من او را گرفته بود.

با سلام من بغضش ترکید.

آن قدر تلاش کرد که سرانجام توانست بگوید 

گم شده است.

کودک گم شده، آن جا پناه گرفته بود.

سهم او تنها شکلاتی که در کیف من بود و سهم من احساسی که دستش در دستم 

اشک می ریخت

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1392ساعت 20  توسط ..  | 

علی اکبر بی خواب این روزها

دهه ی اول محرم امسال هم گذشت.

روز عاشورا که به شب می رسد انگار می خواهی دیگر تو هم نباشی.

خواندن نماز مغرب عاشورا سخت است.

راستی تمام نوحه خوانی ها و ذکر مصیبت ها یک طرف و خاطره ای که مدام پیش چشمانم است سویی دیگر

پسر بچه ای در آغوش پدر جلوی من مدام شکلک در می آورد و بازی می کرد و من خوش حال از سرزندگی او.

وسط مجلس برگشت به سمت پدرش و گفت:

بابا! علی اکبر از اسب افتاد زمین؟


از شور این دهه نوشتم، از شعورش هم خواهم گفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1391ساعت 10  توسط ..  | 

دل نگران آذربایجان

سلام دلبندانم

دنا و البرز استوارم

امروز می خواهم از آخرین سفرم برای تان بنویسم. چندی پیش بخشی از خاک پر مهر ایران لرزید. لرزیدنی که دل خیلی ها را به همراه آذربایجان لرزاند.

امروز از آن روز، روزها می گذرد. تو می دانی چند روز؟

خیلی به درازا کشید تا توانستیم هماهنگی های سفر را انجام دهیم ولی وقتی به آن جا رسیدیم

انگار که فردای زلزله رسیده ایم یا با خوش بینی سه چهار روزی پس از زلزله.

انگار نه انگار که در این بیست و اند روز هریس و ورزقان (اهر را که ندیدیم) چه کارها می شد انجام داد، می شد آوارها را برداشت، پی خانه ها کند، دیوارها بالا برد ولی

این نشد

بابا خیلی نگران است

نمی داند چه باید بکند

نمی داند چرا این گونه با این مردم رفتار می شود

بابا نمی داند این مردم چرا این گونه اند

بابا نمی داند

و فقط نگران است

گرامیانم

بابا را کمک کنید

شمایی که هم سقف بالای سرتان هنوز هست و هم پدر و مادرتان

به یاد بسپارید نازنینانم

امروز من فردای شماست

 بیست و یکم شهریور هزار و سی صد و نود و یک خورشیدی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 12  توسط ..  |